۩پارسا۩

شیرین زبون

دلنوشته

سلام پارسا جونم اینروزا درگیر درسم مامانی واره ادامه تحصیل میده و اینروزا یه کم درگیر درسه اما خدا رو شکر تو هم امسال دیگه بزرگتر شدی و حالا دیگه 5 سالت کامل شده و خیلی خوب با من همکاری میکنی هفته آینده باید به مدت ده روز برای امتحانات پایان ترم برم تهران از همین الان دلتنگتم خیلی دوست دارم
1 دی 1394

پنج سالگی

سلام خیلی وقته فرصت نکردم بیام وبلاگ گل پسری پسر گلمون واسه خودش مرد شده البته یه مرد شیطون و پر انرژی امسال تابستون قصد دارم بزارمش یه کلاس ورزشی بلکه کمی انرژیش تخلیه بشه اول قصد داشتم شنا  ثبت نامش کنم ولی متاسفانه خیلی گوش درده و میترسم الان حدود دو هفته است که از عفونت گوش و گوش درد رنج میبره (پارسا قبل از عید عمل لوزه سوم انجام داد). مهدکودک هم که تمام شده و خداروشکر بازم تابستونه و اوقات بیشتری رو با هم میگذرونیم البته ماه رمضان یه کم سخته که بخوام پا به پای آقا پارسا باهاش بازی کنم اما خوب سعی خودمو میکنم پارسا جان شما الان 4 سال و ده ماه داری و در آستانه 5 سالگی هستی  باورم نمیشه انگار همین دیروز رود که به بابا حمی...
5 تير 1394

تولد چهار سالگی آقا پارسا

پارسا جونم دیگه بزرگ شدی  و خدا رو شکر امسال مهد هادی و هدی  رو قبول کردی ازین بابت خیالم راحت شده از وقتیکه مهد میر ی خیلی بهتر با هم سن و سالای خودت ارتباط برقرار میکنی و خیلی چیزای جدید یاد میگیری خدا رو شکر باهوشی و خاله های مهد همه ازت راضین .     ...
30 مهر 1393

سه سال و هشت ماهگی

سلام بازم با شروع تعطیلات تابستان فرصت بیشتری برای سر زدن به وبلاگ آقا پارسا دارم. پسر کوچولوی من روز به روز داره بزرگتر میشه  الان سه سال و هشت ماه داره و اکثر کارهای شخصیشو خودش انجام میده  مثل پوشیدن و در آوردن کفش و لباس و.غذا خوردن و شستن دستها وکمی هم در جمع کردن وسایلش مثل اسباب بازیها کمک میکنه هر چند که زورش میاد اما به خاطر جایزه و چسبوندن برچسب کارهای خوب روی در کمدش حاضره هر کاری بکنه... تا یک ماه پیش پارسا از حمام رفتن دل خوشی نداشت اما  حالا دیگه باید به زور از زیر دوش بیرون بیارمش وان حمامش دیگه جمع شده و ازش استفاده نمیکنم. پارسا عاشق بازیهای کامپیوتریه و حتی گاهی بهتر از ما بازی میکنه البته دا...
1 خرداد 1393

پارسا و مسجد

یه مسجد نزدیک خونمون هست به نام مسجد ابوالفضل معمولا وقتایی که عمه پارسا میاد خونمون سه تایی روونه مسجد میشیم پارسا اکثرا آروم میشینه اما یه وقتایی هم شیطون میشه مث دیشب که بین صفا میدوید و هی مهر و تسبیح برامون میاورد بعد از نماز زیارت عاشورا میخونن ما جرات نداریم یه قطره اشک بریزیم چون آقا پارسا میاد کنارمون وچادرمونو میزنه کنارو اگه ببینه حتی اشک تو چشمامون پیچیده با صدای بلندمیگه میخوای گریه کنی ؟گریه نکن و اگه گریه کنیم که دیگه هیچی..کلا پارسا خیلی حساس و با توجهه مثلا اگه من یه لباس بپوشم  که یه مدت نپوشیدم میگه مامان چقد خوشگل شدی بهت میاد یا مثلا اگه از در خونه بیاد تو و هر تغییری در چهره من مخصوصا غم یا اشک ببین...
24 آذر 1392

پارسا و اتوبوس سواری

یکی از تفریحات هیجان انگیز پارسا در سن سه سالگی اتوبوس سواری است مثلا امروز صبح من و پارسا سوار اتوبوس شدیم و رفتیم آزادی دو تا کتاب آموزشی براش خریدم و بعد با باباییش اومدیم خونه انگار که دور دنیا رو سفر کرده بود اینقدر خسته بود که توی ماشین ازم اجازه گرفت که  سرش رو بزاره روی شونه ام و بخوابه؟! همیشه همینکارو میکنه..خونه که رسیدیم زود ناهارش رو دادم چون خسته بود و هنوز چند لقمه نخورده بود رفت روی تخت و خواب رفت.
21 آذر 1392

بدون عنوان

خدا رو شکر دغدغه مهد کودک نرفتن آقا پارسا با قبول زحمت از سوی مادر بزرگ مهربونش از بین رفت و چهارشنبه هفته گذشته که خونه مامان بزرگی بود برای اولین بار با خیال راحت رفتم سر کار.
20 مهر 1392

دغدغه

پارسا جان این روزا میشه گفت تنها دغدغه ام  ناسازگاری تو و یا بهتر بگم تنفر تو از مهد کودکته خیلی بابت این قضیه ذهنم مشغوله راه دور مدرسه و خستگی کار با بچه های قد و نیم قد دبستانی یک طرف و دغدغه های فکری من درباره تو طرف دیگر. کاش تو هم مثل بچه های دیگه هر روز صبح به شوق دیدن خاله ات راهی مهد میشدی نه اینکه تا میبینی دارم ظرف غذاتو آماده میکنم بگی من مهد کودک نمیرم و گریه و...... این یکی دو روز قبل از رفتن به مهد گریه نمیکنی فقط مدام میگی من دوست ندارم برم مهد کودک و وقتی تو رو به مهد میسپارم با یک حالت مستاصل و درمانده تسلیم میشی و قدم به مهد میگذاری و باز منم و عذاب وجدان... وقتی با بچه ها بازی میکنم حرف میزنم دست به سر و روش...
16 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ۩پارسا۩ می باشد