پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 26 روز سن داره

❤️پارسا ❤️هانا❤️

پارسا ❤️هانا

هستی من پارسا

پارسا جون در 6 ماهگی یسنای خوشگل و مهربون دختر خاله پارسا ستایش خوشگل و مهربون تنها دختر دایی پارسا    ارسلان کوچولوی نازنین تنها پسر دایی  پارسا   پارسا جیگر مامان    این نقاشی رو خاله عاطفه از طرف تو در تولد 27 سالگی مامان کشیده دریای گل آلود خلیج فارس بعد از یک شب طوفانی این عکسا رو بابای خوش ذوقت در ساحل بندر عباس گرفته       پارسا با چند تا از عروسکاش   ...
23 خرداد 1390

عکس های پسر گلم در 4 و 5 ماهگی

این عکس رو وقتی ازت گرفتم که بدنت رو چرب کرده بودم و داشتی آفتاب می گرفتی ببین چقدر خوشحال بودی فکر کنم حسابی بهت چسبیده بود       پارسا جان اینجا رفته بود قشم و 4 ماه داشت         عزیز دلم این عکسا رو عید امسال تو باغ خاله ازت گرفتم خیلی خوش گذشت فقط هوا یه کم سرد بود و باید می پوشوندمت تا سرما نخوری         ادامه بعدا ...
21 خرداد 1390

بهونه قشنگ زندگی من پارسا

سلام بهونه قشنگ زندگیم عزیز دلم تو روز به روز داری شیرینتر میشی و دل مامان وبابا رو بیشتر می بری از شیطنتاتت هر چی بگم کم گفتم خیلی برای راه رفتن عجله داری و مدام آویزون وسایل خونه و ما  میشی که بلند بشی و خرابکاری کنی هر روز سرتو به یه جایی می کوبی ویا میخوری زمین منم باید مدام جوش تو رو بزنم و مواظبت باشم اما بازم اتفاق می افته دیشب تولد عارفه بود و تو حسابی با بادبادکها بازی کردی و دو تاشو ترکوندی   از همین الان دارم برای تولد یک سالگیت روز شماری می کنم پس زودتر بزرگ شو پسرم دوست دارم     ...
19 خرداد 1390

چهار دست و پا رفتن پارسا

سلام عزیز دلم  حالا دیگه مثل قبل موقع چهار دست وپا رفتن نمیفتی و این دقیقا از دیروز عصر شروع شد یکدفعه مثل یه  عروسک کوکی شروع کردی به چهار دست و پارفتن سرعتی و مسیر زیادی رو بدون اینکه بیفتی ویا وسطش  سینه خیز بری و خسته بشی و بدون گریه طی کردی بابا وقتی از سر کار اومد و تو همینطور باچهاردستو پارفتی پیشش اینقدر ذوق کرده بود که نگو و نپرس و مدام تو رو بغل میکرد و دوباره میگذاشتت زمین و میگفت:بیا پیش بابا .بابات تا حالا اینجوری برای هیچکدوم از کارات ذوق نکرده بود   خوب حالا دیگه یه لحظه هم نمیتونم ازت چشم بردارم از دیروز که روغن کاری شدی و روون چهاردست و  پا میری درعرض چند ثانیه خودتو ا...
5 خرداد 1390

ایستادن پارسا

سلام شازده پسر مامان بعد از دندون در آوردنت داری پشت سر هم موفقیت های بزرگی به دست میاری یک هفته ای میشد که دستتو میگذاشتی روی پای مامانی و بلند میشدی اما همیشه فقط با کمک من ودر کنار من می ایستادی .دیروزکه میخواستیم بریم مهمونی و ما در حال لباس پوشیدن بودیم  تو  به دنبال من اومدی تو اتاق خواب و لبه تخت رو گرفتی و به تنهایی بلند شدی و مامانی وقتی این صحنه رو دید حسابی ذوق کرد بابا هم خیلی خوشحال شد بعد از اون یکبار دیگه هم اینکارو کردی و تو مهمونی هم یه پشتی رو گرفتی و بلند شدی وخاله پریسا و خاله طیبه هم که اونجا بودن کلی از دیدن  این صحنه زیباذوق کردن و قربون صدقه ات رفتن راستی بالا رفتن از...
3 خرداد 1390